مقضی. [ م َ ضی ی ] ( ع ص ) گزارده شده و تمام کرده شده. ( غیاث ) ( آنندراج ). پرداخته و تمام کرده و انجام داده و مقرر کرده و فرموده و امر کرده. ( ناظم الاطباء ) : همیشه تا به جهان هست عالی و سافل به امر مقضی و حکم مقدر آتش و آب.مسعودسعد.ای مرا ممدوح و مادح وی مرا پیر و مریدای مرا قاضی و مقضی وی مرا خصم و گوا.سنائی ( دیوان چ مصفا ص 21 ).چونکه مقضی بد رواج آن روش می دهدشان از دلایل پرورش.مولوی. || رو...
فرهنگ عمید
۱. تمام شده، تمام کرده. ۲. رواشده.
فرهنگ معین
(مَ یّ ) [ ع . ] (اِمف . ) ۱ - روا شده . ۲ - تمام کرده .
فرهنگ فارسی
تمام شده، تمام کرده، رواشده ، مقضی المرام: کامیاب، کامروا ( اسم ) ۱ - روا شده بر آورده : [ نه مرا حاجتی ازو مقضی نه مرا طاعتی ازو ماجور. ] ( مسعود سعد . ۲ ) ۲۶۹ - تمام کرده .