معانی کلمه : مقدور
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. انجام شدنی، امکان پذیر، ممکن.
۲. امر حتمی، مقدر.
۳. [قدیمی] قدرت داده شده، توانا شده بر چیزی.
۲. امر حتمی، مقدر.
۳. [قدیمی] قدرت داده شده، توانا شده بر چیزی.
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع . ] (اِمف . ) قدرت داده شده ، توانا شده بر چیزی ، ممکن ، شدنی .
فرهنگ فارسی
قدرت داده شده، تواناشده برچیزی ، آنچه درتحت قدرت ودرخورتوانایی است، امرحتمی
۱ - ( اسم ) تقدیر شده اندازه گرفته . ۲ - ( صفت ) آنچه در قدرت شخص باشد . ۳ - میسر ممکن : [ سلطان فرمود ... چندان که توانند و مقدور باشد لشکر بر نشانند . ] ( سلجوقنامه ظهیری . چا . خاور . ۲۵ )
۱ - ( اسم ) تقدیر شده اندازه گرفته . ۲ - ( صفت ) آنچه در قدرت شخص باشد . ۳ - میسر ممکن : [ سلطان فرمود ... چندان که توانند و مقدور باشد لشکر بر نشانند . ] ( سلجوقنامه ظهیری . چا . خاور . ۲۵ )
مترادف و متضاد
شدن
امرحتمی، تقدیرشده
امکانپذیر، ممکن، میسر، میسور ≠ غیرمقدور
۱. امکانپذیر، ممکن، میسر، میسور
۲. امرحتمی، تقدیرشده ≠ غیرمقدور
