معانی کلمه : مفرد سوار
لغت نامه دهخدا
مفردسوار. [ م ُ رَ س َ ] ( ص مرکب ، اِ مرکب ) یکه تاز. ( آنندراج ). کسی که تنها و یکه سوار می شود. ( ناظم الاطباء ) :
خبر داد عارض که سیصدهزار
برآمد دلیران مفردسوار.ز مفردسواران دانسته کار
ز لشکر رقم کرده ای پنج هزار.و رجوع به مفرد شود.
خبر داد عارض که سیصدهزار
برآمد دلیران مفردسوار.ز مفردسواران دانسته کار
ز لشکر رقم کرده ای پنج هزار.و رجوع به مفرد شود.
فرهنگ فارسی
( صفت ) یکه سوار یکه تاز : [ خبر داد عارض که ششصد هزار بر آمد دلیران مفرد سوار . ] ( نظامی )
