مفتول. [ م َ ] ( ع ص ) تافته. ( مهذب الاسماء ) ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). هر چیز تافته شده و پیچیده شده. ( ناظم الاطباء ). فتیله کرده. فتیله شده. تاب داده. فتیل. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).- جعد مفتول ؛ زلف مفتول : جعد مفتول جان گسل باشدزلف مرغول غول دل باشد.سنائی ( حدیقةالحقیقة چ مدرس رضوی ص 357 ). و رجوع به ترکیب زلف مفتول شود.- روی مفتول کردن ؛ روی پیچیدن. روی گردانیدن. اعراض کردن ...
فرهنگ عمید
۱. رشتۀ باریک فلزی که مانند نخِ تابیده است. ۲. (صفت ) تابیده شده، تاب داده شده، پیچیده.
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع . ] (اِمف . ) ۱ - تاب داده شده ، تابیده . ۲ - رشته سیم باریک فلزی .
فرهنگ فارسی
تابیده شده، تاب داده شده، پیچیده، درفارسی به معنی رشته باریک فلزی که مانند نخ تابیده است نیزمیگویند ( اسم ) ۱ - تابیده تافته شده تاب داده [ جعد مفتول جان گسل باشد زلف مرغول غول دل باشد . ] (حدیقه .مد.۲ )۳۵۷ - ( اسم ) تاری که از گلابتون و مانند آن سازند . ۳ - رشته باریک و دراز فلزی سیم .