مغز. [ م ُ غ ِزز ] (ع ص ) گاو ماده که بار بر وی دشوار باشد. (منتهی الارب ). ماده گاوی که آبستنی بر وی دشوار باشد. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
۱. (زیستشناسی) بخش نرم و خاکستریرنگی که درون جمجمه قرار دارد؛ مخ.
۲. مادۀ چرب که میان استخوان جا دارد.
۳. آنچه در هستۀ میوه یا درون برخی میوهها وجود دارد.
۴. [مجاز] اصل و حقیقت چیزی.
۵. [مجاز] سر.
۶. [مجاز] نخبه؛ بااستعداد؛ باهوش.
〈 مغز تیره: (زیستشناسی) [قدیمی] = نخاع
در کردی سورانی، واژه مشک Meshk به معنی مغز است.
۱بزی که گوش های پهن و بلندی دارد ۲بز با گوش خال خالی
تکیه ای: maqz
طاری: maqz
طامه ای: maqz
طرقی: mox
کشه ای: mox
نطنزی: maqz
دانه، هسته
دماغ ≠ پوست
کله، سر، مخ
جوهر، اصل، لب
۱. دماغ
۲. کله، سر، مخ
۳. دانه، هسته
۴. جوهر، اصل، لب ≠ پوست
۵. عقل
۶. فکر
۷. وسط، میان، درون