مغرور. [ م َ ] ( ع ص ) فریفته. ( مهذب الاسماء ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). گول خورده و فریفته شده. ( ناظم الاطباء ) : تو مغرور خویشی ندانی همی که جمشید را نیست زینها غمی.فردوسی.نشاید شد به جاه و مال مغرورچو مرگ آید چه دربان و چه فغفور.ناصرخسرو.دل را نکرد باید مغرورتن را نداشت باید متعب.مسعودسعد.دمنه گفت... [ گاو ] به من مغرور است. ( کلیله و دمنه ).مشو خاقانیا مغرور دولت که دو...
کسی که به باطل طمع ببندد، فریب خورده، فریفته ( اسم ) ۱ - گول خورده فریفته : [ مرد صاحب فرهنگ باید که ببوی و رنگ مغرور نشود . و بنمایش و آرایش مسرور نگردد . ) ( مقامات حمیدی . چا . شمیم ۲ ) . ۱۷٠ - ( صفت ) متکبر خود خواه جمع : مغرورین .
presumptuous (صفت)خود رای، جسور، مغرور، گستاخ، خود بین، از خود راضی، خود سرswollen (صفت)ورم کرده، مغرور، متورم، اماس کردهarrogant (صفت)خود رای، متکبر، مغرور، گستاخ، سرکش، پرنخوت، گردن فراز، پر افاده، برتن، پر از باد غرور، عظیم، غراب، غره، خود بینprou...