معونت . [ م َ ن َ ] (ع مص ) یاری دادن . (غیاث ). یاری کردن . عون . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || (اِمص ). یاری . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کمک . مدد : من دوست او باشم ... و معونت و مظاهرت خویش را پیش وی دارم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 132). بنده آنچه داند از هدایت و معونت به کار دارد تا کار بر نظام رود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 154).وین معونت که من همی خواهم دانم از جمله ٔ جنایت نیست . مسعودسعد.تو ...
فرهنگ عمید
کمک کردن، مساعدت، یاری.
فرهنگ معین
(مَ نَ ) [ ع . معونة ] (مص م . ) کمک کردن ، یاری کردن .
فرهنگ فارسی
مساعدت، یاری، کمک کردن ۱ - ( مصدر ) یاری کردن کمک کردن . ۲ - ( اسم ) یاری مدد : [ در فطرت : کاینات به وزیر و مشیر و معونت و مظاهرت محتاج نگشت . ] ( کلیله . مصحح مینوی ۲ ) یاری دادن یاری کردن
مترادف و متضاد
یاری، کمک، مدد، امداد
aid(اسم)
هم دست، کمک، یاری، یاور، حمایت، مساعدت، مددکار، معونت