معانی کلمه : معاویه
لغت نامه دهخدا
معاویة. [م ُ ی َ ] (اِخ ) رجوع به ابومهلب معاویةبن عمر شود.
معاویة. [ م ُ ی َ ] (اِخ ) رجوع به ابوعبیداﷲ معاویةبن عبیداﷲبن یسار شود.
معاویة. [ م ُ ی َ] (اِخ ) ابن عمارالدهنی از مشایخ شیعه و راوی فقه از ائمه . (ابن الندیم ) (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
فرهنگ فارسی
این یزید بن معاویه معروف به معاویه ثانی ( و. ۴۳ ه.ق - ف. ۶۴ ه.ق ) پس از مرگ پدرش یزید بخلافت رسید اما خود را لایق خلافت ندانست و استعفا کرد و سه ماه بعد درگذشت .
ابن هشام بن عبدالملک بن مروان جد امرای اندلس از بنی امیه است . وی در زمان پدر در گذشت .
ابن هشام بن عبدالملک بن مروان جد امرای اندلس از بنی امیه است . وی در زمان پدر در گذشت .
