معالیق. [ م َ] ( ع اِ ) ج ِ مِعلاق. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). ج ِ معلاق و معلوق. ( ناظم الاطباء ). رجوع به معلاق شود.- معالیق کبد ؛ آنچه که کبد از وی آویخته باشد. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) : بسیار باشد که اندرجگر آماسی گرم افتد و معالیق او کشیده می شود و درد آن به حجاب باز میدهد. ( ذخیره خوارزمشاهی ) ( یادداشت ایضاً ).|| ج ِ معلاق. دوالهای فتراک. دوالهای رکاب. بندهای رکیب. ( یادداشت به...