معانی کلمه : مضیق
لغت نامه دهخدا
مضیق . [ م َ ] (ع اِ) تنگه . بغاز. بوغاز. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مضیق . [ م ُ ض َی ْ ی ِ ] (ع ص ) تنگ کننده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مضیق . [ م ُ ض َی ْ ی َ ] (ع ص ) تنگ کرده و تنگ گرفته بر کسی . (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
۱. جای تنگ، تنگنا.
۲. تنگه ای که دو دریا را به هم وصل می کند.
۲. تنگه ای که دو دریا را به هم وصل می کند.
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - جای تنگ ، تنگنا. ۲ - تنگه ای که دو دریا را به هم وصل می کند.
فرهنگ فارسی
جای تنگ، تنگنا ، تنگه که دودریارابهم وصل میکند، مضایق جمع
( اسم ) ۱ - جای تنگ تنگنا : صیت آواز. عدل تو برانگیزدشان کز مضیق رحم آیند سوی مهد اطفال . ( وحشی ) ۲- کار سخت و دشوار جمع : مضایق .
تنگه بغار بوغاز
( اسم ) ۱ - جای تنگ تنگنا : صیت آواز. عدل تو برانگیزدشان کز مضیق رحم آیند سوی مهد اطفال . ( وحشی ) ۲- کار سخت و دشوار جمع : مضایق .
تنگه بغار بوغاز
مترادف و متضاد
۱. تنگنا، تنگجا
۲. دشوار، سخت، شاق، مشکل
