مشحون. [ م َ ] ( ع ص ) پرکرده شده. ( غیاث ) ( آنندراج ). پرشده. انباشته شده. بارشده. ممتلی. ( از ناظم الاطباء ). آکنده و بر سرآمده. پر. مملو : وآیة لهم انا حملنا ذریتهم فی الفلک المشحون. ( قرآن 41/36 ). یافت محلت و سرای خویش را مشحون به بزرگان وافاضل حضرت. ( تاریخ بیهقی چ ادیب 32 ). همه خراسان مشحون باشد به بزرگان و حشم. ( تاریخ بیهقی ص 512 ).این راز را درست کسی داندکش دل به علم دعوت مشحون است.ناص...
فرهنگ عمید
پرشده، مملو، انباشته شده.
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع . ] (اِمف . ) پر شده ، انباشته شده ، آکنده .
فرهنگ فارسی
پرشده، مملو، انباشته شده ( اسم ) پرشده انباشته مملو آکنده : ... در آن نزدیکی کشتیی مشحون به انواع نفایس به کران آب رسیده بود .