مسطور. [ م َ ] (اِخ ) عشیره ای از طایفه ٔ مُحَیسن از طوایف بنی کعب خوزستان . (از جغرافیای سیاسی کیهان ص 90).
مسطور. [ م َ ] ( ع ص ) نبشته. ( آنندراج ). مکتوب. نوشته شده. مرقوم. مرتسم. مسطر. مزبور : و الطور و کتاب مسطور. ( قرآن 1/52 و 2 ). کان ذلک فی الکتاب مسطوراً. ( قرآن 58/17 و 6/33 ). دیگر قصه به جای ماندم که در...
فرهنگ عمید
نوشته، نوشته شده.
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع . ] (اِمف . ) نوشته شده .
فرهنگ فارسی
نوشته، نوشته شده ( اسم ) نوشته شده بسطر در آورده : از قلاع معتبرکه بمزید مناعت ومحکمی مشهور است و وصف آن در کتب تواریخ مسطور و مذکور قلع. فیروز کوه است . عشیره ای از طایفه محیسن از طوایف بنی کعب خوزستان
مترادف و متضاد
نبشته مرقومه، مکتوب، مرقوم، مسطوره، نوشته ≠ منقول
دانشنامه اسلامی
[ویکی الکتاب] معنی مَّسْطُورٍ: نگاشته شده- نوشته شده ریشه کلمه: سطر (۱۷ بار)