مسح . [ م َ س َ] (ع مص ) کفتن شکم ِ دو ران از درشتی جامه . یا بهم سائیدن دو ران . (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب )....
فرهنگ عمید
۱. پاک کردن، اثر چیزی را از چیز دیگر برطرف ساختن. ۲. مالیدن. ۳. (فقه ) دست مالیدن به پیش سر و روی پاها هنگام وضو گرفتن.
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع . ] (مص م . ) ۱ - پاک کردن .۲ - کشیدن دست تر به فرق سر و روی پاها هنگام وضو گرفتن .
فرهنگ فارسی
(اسم ) ۱- جام. درشت وستبر از موی بز خر وشتر . ۲ - پلاس . ۳ - پلاس رهبان ( السامی فی الاسامی ) . ۴ - عبا جمع : امساح مسوح . خرمای سخت و خشک
مترادف و متضاد
inunction(اسم)
روغن مالی، تدهین، مرهم، مسح، مرهم گذاری
دانشنامه اسلامی
[ویکی الکتاب] معنی مَسَّهُ: به او رسید - با او تماس پیدا کرد (کلمه مس که در لغت به معنای تماس گرفتن دو چیز با یکدیگر است)معنی ﭐمْسَحُواْ: مسح کنید (کلمه مسح به معنای کشیدن دست و یا هر عضو دیگری به عنوان لمس کننده به لمس شونده ، بدون هیچ حائلی و با اختیار است ،. مسحت الشیء و مسحت بالشیء هر دو به یک معنا است با این تفاوت که اگر بدون حرف با استعمال شود ، و شیء ملموس را مفعول خود بگیرد ،م...معنی مَسْح...