معانی کلمه : مسح
لغت نامه دهخدا
مسح . [ م ُ س ِح ح ] (ع ص ) خرمای سخت و خشک . (منتهی الارب ).
مسح . [ م ِ س َح ح ] (ع ص ) فرس مسح ؛ اسب خوش رفتار. (منتهی الارب ). اسب جواد و تیزرفتار. (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. پاک کردن، اثر چیزی را از چیز دیگر برطرف ساختن.
۲. مالیدن.
۳. (فقه ) دست مالیدن به پیش سر و روی پاها هنگام وضو گرفتن.
۲. مالیدن.
۳. (فقه ) دست مالیدن به پیش سر و روی پاها هنگام وضو گرفتن.
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع . ] (مص م . ) ۱ - پاک کردن .۲ - کشیدن دست تر به فرق سر و روی پاها هنگام وضو گرفتن .
فرهنگ فارسی
(اسم ) ۱- جام. درشت وستبر از موی بز خر وشتر . ۲ - پلاس . ۳ - پلاس رهبان ( السامی فی الاسامی ) . ۴ - عبا جمع : امساح مسوح .
خرمای سخت و خشک
خرمای سخت و خشک
مترادف و متضاد
inunction (اسم)
روغن مالی، تدهین، مرهم، مسح، مرهم گذاری
