معانی کلمه : مستی
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. مست بودن.
۲. [قدیمی، مجاز] خمارآلودگی: مستی چشم.
۱. گِله؛ شکایت.
۲. (اسم) اندوه.
〈 مُستی کردن: (مصدر لازم) [قدیمی] گله و شکایت کردن: ◻︎ مُستی مکن که ننگرد او مُستی / زاری مکن که نشنود او زاری (رودکی: ۵۱۱)، ◻︎ باده خور و مَستی کن مُستی چه کنی از غم / دانی که بِه از مُستی صد راه یکی مَستی (لبیبی: شاعران بیدیوان: ۴۹۰).
فرهنگ معین
(مُ) (حامص .) گله کردن ، شکایت کردن .
(مَ) (حامص .) حالتی که از نوشیدن الکل در شخص ایجاد شود، مست بودن ،سکر. ؛ ~ و راستی کنایه از: شنیدن حرف درست و بدون دروغ .
(مُ ) (حامص . ) گله کردن ، شکایت کردن .
(مَ ) (حامص . ) حالتی که از نوشیدن الکل در شخص ایجاد شود، مست بودن ،سکر. ، ~ و راستی کنایه از: شنیدن حرف درست و بدون دروغ .
(مَ ) (حامص . ) حالتی که از نوشیدن الکل در شخص ایجاد شود، مست بودن ،سکر. ، ~ و راستی کنایه از: شنیدن حرف درست و بدون دروغ .
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
غم، اندوه، غصه
شکوه، شکایت، گلایه
۱. غم، اندوه، غصه
۲. شکوه، شکایت، گلایه
بیخودی، سرخوشی، سکر، مخموری، نشئه ≠ هوشیاری، صحو
واژه نامه بختیاریکا
بَرمَک برمک؛ قوزل قوزل؛ مِیسه . مثلا گا مِیسه یعنی گاو مستی
