مستغنی. [ م ُ ت َ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از استغناء. بی نیاز. ( دهار ). بی نیازشونده. ( منتهی الارب ). ضد مفتقر. ( از اقرب الموارد ) : ایزد... مرا از تمویهی و تلبیسی کردن مستغنی کرده است. ( تاریخ بیهقی ).ای در شاهی ز نعت مستغنی وی از شاهان به جاه مستثنا.مسعودسعد.از اشباع و اطناب مستغنی گردانیدی. ( کلیله و دمنه ). بی اصل... چون ایمن و مستغنی گشت به تیره کردن آب خیر... گراید. ( کلیله و دمنه ). اقدام شی...
فرهنگ عمید
ثروتمند، توانگر، بی نیاز.
فرهنگ معین
(مُ تَ ) [ ع . ] (اِفا. ) بی نیاز.
فرهنگ فارسی
ثروتمند، توانگر، بی نیاز ۱ - ( اسم ) طلب کنند. بی نیازی . ۲ - ( صفت ) بی نیاز : ایشان باتفاق زبان ادب بمعذرت بر گشادند که بحمدالله تعالی بندگی حضرت اومواعظ ونصایح امثال ما مستغنی است . ۳ - ثروتمند مالدار.