مستحکم. [ م ُ ت َ ک ِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از استحکام. استوارگردنده. ( آنندراج ). استحکام دارنده. بازل. استوار. محکم. متقن. سخت. متین.وزین. پایدار. پابرجا. رجوع به استحکام شود : هر چند در ازل رفته بود که وی پیغمبری خواهد بود[ موسی ] بدین ترحم که بکرد نبوت وی مستحکم تر شد. ( تاریخ بیهقی ص 201 ). با او شرایط و عهود مستحکم رفتستی. ( کلیله و دمنه ). قواعد صداقت میان ایشان مستحکم ترشد. ( کلیله و دمنه )....
استوار، محکم (اسم ) استوار محکم .توضیح درلغت عرب بصیغ. اسم فاعل آمده ولی درتداول فارسی بصیغ. اسم مفعول تلفظ شود : مریدان بقوت زطفلان کم اند . مشایخ چو دیوار مستحکم اند. ( بوستان )
مترادف و متضاد
استوار، جزم، حصین، سخت، قایم، محکم ≠ سست
firm (صفت)پایدار، سفت، سخت، محکم، ثابت، پا بر جا، استوار، متین، راسخ، مستحکم، پرصلابتsolid (صفت)سفت، خالص، یک پارچه، سخت، محکم، بسته، قوی، نیرومند، استوار، قابل اطمینان، جامد، توپر، مستحکم، منجمد، حجمی، سه بعدی، ز جسمstrong (صفت)فراوان، سخت، محکم، فربه، قوی، پر زور، نیرومند، پر مایه، مستحکم، پرصلابت، خوش بنیه، مقتدر، پر نیروtenacious (صفت)سفت، محکم، چ...