معانی کلمه : مزلق
لغت نامه دهخدا
مزلق . [ م َ ل َ ] (ع اِ) جای لغزان . زلاقة. مَزلقة. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ج ، مَزالق . (غیاث ).
مزلق . [ م ُ زَل ْ ل َ ] (ع ص ) نسو کرده . (مهذب الاسماء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد): بیت مزلق ؛ خانه ٔ نسوکرده . (مهذب الاسماء).
فرهنگ معین
(مُ لِ) [ ع . ] (اِفا.) لغزش دهنده .
(مُ لَ) [ ع . ] (اِمف .) لغزش داده شده .
(مُ لَ ) [ ع . ] (اِمف . ) لغزش داده شده .
(مُ لِ ) [ ع . ] (اِفا. ) لغزش دهنده .
(مُ لِ ) [ ع . ] (اِفا. ) لغزش دهنده .
فرهنگ فارسی
( اسم ) لغزاننده لغزش دهنده . ۲ - دوایی را نامند که بقوت ملینه و رطوبت مزلقه که دارد تعیین سطح عضو نماید بحدی که بلغزاند آنچه در آن محتبس است و تحریک آن نموده دفع نماید مانند آلو بخارا .
لغزاننده
لغزاننده
