معانی کلمه : مزد
لغت نامه دهخدا
مزد.[ م َ ] (ع اِ) سرما. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). یقال : مارأینا مزداً فی هذا العام ؛ أی برداً. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || نوعی از گائیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
۱. آنچه در برابر کاری گرفته شود، اجرت.
۲. پاداش.
۲. پاداش.
فرهنگ معین
(مُ ) [ په . ] (اِ. ) اجرت ، مجازاً: پاداش .
فرهنگ فارسی
اجرت، پاداش، آنچه دربرابرکاری گرفته شود، مزده هم گفته شده
( اسم ) اجر اجرت پاداش کار : اگر مومن بود او را رزق دهد در دنیا و مزد بزرگوار در آخرت . یا مزخرفه دندان . دندان مزد . یا به مزد گرفتن . استیجار .
سرما
( اسم ) اجر اجرت پاداش کار : اگر مومن بود او را رزق دهد در دنیا و مزد بزرگوار در آخرت . یا مزخرفه دندان . دندان مزد . یا به مزد گرفتن . استیجار .
سرما
گویش دزفولی
نصیب
مترادف و متضاد
نصیب
کارمزد، کمیسیون
جزا، عوض، مکافات
حقالعمل، حقالقدم، دسترنج، کرایه
اجر، اجرت، بهره، پاداش، پاداشن، ثواب
۱. اجر، اجرت، بهره، پاداش، پاداشن، ثواب
۲. حقالعمل، حقالقدم، دسترنج، کرایه
۳. کارمزد، کمیسیون
۴. جزا، عوض، مکافات
۵. نصیب
