معانی کلمه : مرگ
لغت نامه دهخدا
مرگ . [ م ُ ] (اِ) آب بینی که غلیظ و سطبر باشد و آن را خلم نیز گویند. (جهانگیری ) (از برهان ) (ازآنندراج ). || یک نوع زکام که در اسب عارض گردد و از وی به انسان سرایت کند. (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
۱. مردن؛ موت.
۲. [مجاز] نیستی؛ فنا.
〈 مرگ موش: (شیمی) = آرسنیک
〈 مرگومیر: = مرگامرگ
〈 مرگ پایآگیش: [قدیمی] مرگ که پاپیچ همه کس شود.
۱. مردن، موت.
۲. [مجاز] نیستی، فنا.
* مرگ موش: (شیمی ) = آرسنیک
* مرگ ومیر: = مرگامرگ
* مرگ پای آگیش: [قدیمی] مرگ که پاپیچ همه کس شود.
۲. [مجاز] نیستی، فنا.
* مرگ موش: (شیمی ) = آرسنیک
* مرگ ومیر: = مرگامرگ
* مرگ پای آگیش: [قدیمی] مرگ که پاپیچ همه کس شود.
فرهنگ معین
(مَ ) [ په . ] (اِ. ) مردن ، فوت ، قطع حیات ، از بین رفتن زندگی .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
نیستی، فنا، موت ، مرگ ارزان: مستحق مرگ، سزاوارکشته شدن، مرگ ارجان و مرگ ارژان هم گفته شده
( اسم ) آب بینی غلیظ خلم .
( اسم ) آب بینی غلیظ خلم .
دانشنامه عمومی
نقل قول
مترادف و متضاد
ارتحال، درگذشت، حتف، رحلت، فوت، مردن، منون، موت، میر، وفات ≠ هستی
۱. ارتحال، درگذشت، حتف، رحلت، فوت، مردن، منون، موت، میر، وفات ≠ هستی
۲. اجل
۳. زوال، فنا، نابودی، نیستی، هلاک ≠ حیات
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
رَه بِرَو مَیَو
