مرفوع. [ م َ] ( ع مص ، اِ ) نوعی از دویدن ، و آن مصدر است چون مجلود و معقول : هذه دابة لیس لها مرفوع. ( از منتهی الارب ). دویدنی است کمتر از حُضر. ( از اقرب الموارد ). || بالاترین و سریعترین حرکت. ( از اقرب الموارد ). || ( ص ) نعت مفعولی از رفع. رجوع به رفع شود. || بلند داشته شده و برداشته شده و رفع کرده شده. ( غیاث ) ( آنندراج ). رفیع. برداشته. بلند کرده. برشده. بلند : والسقف المرفوع. ( قرآن 5/52...
فرهنگ عمید
۱. (ادبی ) در نحو عربی، ویژگی کلمه ای که آخر آن حرکت ضمه داشته باشد. ۲. (ادبی ) در عروض، ویژگی پایه ای که در آن مستفعلن به فاعلن تغییر یافته باشد. ۳. [قدیمی] ازبین رفته، رفع شده. ۴. [قدیمی] بلندشده، بالابرده شده.
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع . ] (اِمف . ) ۱ - رفع شده ، برداشته شده . ۲ - کلمة عربی که آخر آن حرکت ضمه داشته باشد.
فرهنگ فارسی
برداشته شده، بالابرده شده، کلمه عربی که آخر آن حرکت ضمه داشته باشد( اسم ) ۱- بلند کرده شده . ۲- برطرف شده رفع شده . ۳- رفع ( اشکال ) شده : و استشکال فاضل ریو که معجم بتخفیف بمعنی مرتب برحروف تهجی است و این کتاب نه چنانست مرفوع است ... ۴ - کلمه ای که حرف آخر آنراحرکت رفع ( ضمه با تنوین یابی تنوین ) داده باشند . ۵ - فاعلن چون از مستفعلن خیزد آنرا مرفوع خوانند . ۶- حدیثی که سلسل. اسناد آن تا به پیغام...