مدارا کردن. [ م ُ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) مهربانی کردن. نرمی نمودن. شفقت و ملایمت نشان دادن : که با زیردستان مدارا کنم ز خاک سیه مشک سارا کنم.فردوسی.ترک من رحمت آشکارا کردهندوی خویش را مدارا کرد.نظامی.خواهی از دشمن نادان که گزندت نرسدرفق پیش آر و مدارا و تواضع کن و جود.سعدی.هر چند مدارا بیش کنی مخالفت زیاده کند. ( گلستان سعدی ).شکستن کمر کوه قاف چندان نیست به مور هرکه مدارا کند سلیمان است.صائب. || مم...
فرهنگ معین
( ~. کَ دَ ) [ ع - فا. ] (مص ل . ) نرمی کردن ، خوشرفتاری نمودن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) نرمی کردن ملاطفت نمودن : با ایشان سخن نیکو گوید و مدارا کند .
مترادف و متضاد
رفق کردن
کنار آمدن، سازش کردن
بردباری کردن، تاب آوردن
نرمی کردن، ملاطفت کردن، مماشات کردن، تسامح کردن
۱. نرمی کردن، ملاطفت کردن، مماشات کردن، تسامح کردن ۲. رفق کردن ۳. کنار آمدن، سازش کردن ۴. بردباری کردن، تاب آوردن