معانی کلمه : مداد
لغت نامه دهخدا
مداد. [ م َدْ دا ] (ع اِ) در گیاه شناسی ، یکی از اقسام یونجه که به نام یونجه ٔ وحشی موسوم است . (فرهنگ فارسی معین ). || (ص ) مدادفروش . مدادی . (از متن اللغة). || اسبی که گام فراخ و بلند می گذارد. (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
۱. نوعی قلم که مغز آن با سرب سیاه یا مواد دیگر به رنگ های مختلف ساخته می شود و با آن می نویسند.
۲. [قدیمی] مایعی اغلب سیاه رنگ که از دوده و امثال آن تهیه و در نوشتن از آن استفاده می شود، مرکّب.
۲. [قدیمی] مایعی اغلب سیاه رنگ که از دوده و امثال آن تهیه و در نوشتن از آن استفاده می شود، مرکّب.
فرهنگ معین
(مِ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - مرکب . ۲ - نوعی قلم که دارای مغزی به رنگ های مختلف است که از آن برای نوشتن یا نقاشی کردن استفاده می کنند.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
گویش اصفهانی
تکیه ای: medâd
طاری: medâd
طامه ای: medâd
طرقی: medâd
کشه ای: medâd
نطنزی: medâd
مترادف و متضاد
صفت
هیچکاره
دوده، مرکب
قلم، کلک، خامه
بیمصرف، بیخاصیت
۱. دوده، مرکب
۲. قلم، کلک، خامه
۳. بیمصرف، بیخاصیت
۴. هیچکاره
pencil (اسم)
مداد ابرو، مداد رنگی، مداد، هر چیزی شبیه مداد
