معانی کلمه : محسوس
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. چیزی که وجود و اثر آن احساس شود، حس شده.
۲. [مجاز] نمایان، معلوم، آشکار.
۲. [مجاز] نمایان، معلوم، آشکار.
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع . ] (اِمف . ) حس شده ، دریافت شده .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
درجۀ هفتم گامهای بزرگ (major) و کوچک (minor) که نیمپرده پایینتر از بنمایه قرار میگیرد
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
حسشده، احساسشده، ادراکشده
آشکار، ظاهر، عیان، مرئی، مشهود، ملموس، نمایان، هویدا ≠ نامحسوس
۱. آشکار، ظاهر، عیان، مرئی، مشهود، ملموس، نمایان، هویدا
۲. حسشده، احساسشده، ادراکشده ≠ نامحسوس
فرهنگ فارسی ساره
سترسا، چشمگیر، آشکار
فرهنگستان زبان و ادب
{leading tone, leading note, sensible} [موسیقی] درجۀ هفتم گام های بزرگ (major ) و کوچک (minor ) که نیم پرده پایین تر از بن مایه قرار می گیرد
