معانی کلمه : مجدر
لغت نامه دهخدا
مجدر. [ م ُ دَ ] (ع ص ) زمین جدرناک و آن گیاهی است که در ریگ روید. (آنندراج ) (از منتهی الارب ). جایی که در آن گیاه جدر فراوان باشد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || جایی که در آن مردمان را چیچک فرا گیرد. (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
کسی که آبله درآورده، آبله دار، آبله رو.
فرهنگ معین
(مُ جَ دَّ ) [ ع . ] (اِمف ) ۱ - آبله رو، آبله دار. ۲ - به شکل صورت آبله دار.
فرهنگ فارسی
آبله دار، آبله رو، کسی که آبله در آورده
( اسم ) ۱ - آنکه دچار آبله شده آبله رو آبله دار . ۲ - بشکل صورت آبله دار .
دهی از شهرستان هرو آباد
( اسم ) ۱ - آنکه دچار آبله شده آبله رو آبله دار . ۲ - بشکل صورت آبله دار .
دهی از شهرستان هرو آباد
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
pockmarked (صفت)
مجدر
pocky (صفت)
زشت، مجدر، ابلهای، وابسته به ابله
