متهور. [ م ُ ت َ هََ وْ وِ ] ( ع ص ) آن که در چیزی به بی باکی افتد. ( آنندراج ). گستاخ و بی باک و بی پروا. ( ناظم الاطباء ). درافتاده در چیزی به بیباکی. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ). دلیر. بی باک. بی پروا. جسور. گستاخ. بی باکی کننده. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) : این پسر بقیةالوزراء که جباری بود از جبابره و مردی فاضل و با نعمت و آلت و عدت و حشمت بسیار اما متهور بود. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص...
فرهنگ عمید
بی باک، بی پروا، بی ترس، دلیر، پردل.
فرهنگ معین
(مُ تَ هَ وِّ ) [ ع . ] (اِفا. ) بی پروا، دلیر.
فرهنگ فارسی
بی باک، بی پروا، بی ترس، دلیر، پردل ( اسم ) بی باک کننده بی باک بی پروا گستاخ : سلطان علائ الدین پادشاهی متهور جبار قهار و بی رحم بود . جمع : متهورین .