متنفر. [ م ُ ت َ ن َف ْ ف ِ ] ( ع ص ) رمنده و نفرت کننده. ( غیاث ) ( آنندراج ). نفرت دارنده و کراهت دارنده و گریزان و بیزار. ( ناظم الاطباء ). رجوع به تنفر شود.- متنفر شدن ؛ گریزان شدن. رمیدن : چند روزپیش او مقیم بود بعد از آن به خیالی از پیش او متنفرشد. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 391 ).من آزموده ام این رنج و دیده ام سختی ز ریسمان متنفر شود گزیده مار.سعدی.قوت شاعره من سحر از فرط ملال متنفر شد...
فرهنگ عمید
۱. نفرت دارنده، بیزار. ۲. گریزان: من آزموده ام این رنج و دیده این زحمت / ز ریسمان متنفر بُوَد گزیدۀ مار (سعدی۲: ۶۴۸ ).