متمکن. [ م ُ ت َ م َک ْ ک ِ ] ( ع ص ) جاگیر. ( منتهی الارب ). جاگیرنده. ( غیاث ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ): و خست جبلی در نهادش متمکن. ( گلستان ).که نقطه تا متمکن نباشد اندر اصل درست باز نیابد حساب پرگارش.سعدی. || برپای. || ساکن و مقیم و متوطن و باشنده. ( ناظم الاطباء ). || ثابت و برقرار و محکم و با قدرت و توانا : چون ناصرالدین از وقعه طوس باز گردید و به بلخ مطمئن و متمکن بنشست خبر حادثه ابوعلی...
فرهنگ عمید
۱. کسی که توانایی و مکنت دارد. ۲. [قدیمی] جاگرفته، جایگیر.
جاگرفته، جایگیر، جایگزین، کسی که توانایی ومکنت دارد ( اسم ) ۱ - جای گیر جای گزین ثابت : ... پادشاه آنجا که دختر پادشاه و بعد از فوت پدر بدستور آن ولایت بر سریر فرمانروایی متمکن بود ... ۲ - دارای مکنت و مال . ۳ - توانا قادر جمع : متمکنین .