معانی کلمه : متمم
لغت نامه دهخدا
متمم . [ م ُ م َ ] (ع ص ) تمام و کامل . || درست . (ناظم الاطباء).
متمم . [ م ُ ت َم ْ م َ ] (ع ص ) تمام در تمام . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
۱. آنچه باعث تکمیل و تمام شدن چیز دیگر باشد، تمام کننده، کامل کننده.
۲. نوشتۀ کوتاهی که به اصل یک متن اضافه می شود، ضمیمه، پیوست.
۳. (ادبی ) در دستور زبان، کلمه ای که پس ازحرف اضافه قرار دارد، مفعول غیر صریح.
۴. بقیه، باقی مانده.
۲. نوشتۀ کوتاهی که به اصل یک متن اضافه می شود، ضمیمه، پیوست.
۳. (ادبی ) در دستور زبان، کلمه ای که پس ازحرف اضافه قرار دارد، مفعول غیر صریح.
۴. بقیه، باقی مانده.
فرهنگ معین
(مُ تَ مِّ ) [ ع . ] (اِفا. ) ۱ - تمام کنندة چیزی ، کامل کننده . ۲ - در دستور زبان کلمه ای که همراه حرف اضافه می آید و به فعل یا به صفت نسبت داده می شود. ۳ - در ریاضی به هر یک از دو زاویه ای که مجموع اندازه های آن ۹٠ درجه باشد. ۴ - دنباله ، بقیه .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
مکمل
تتمه
الحاقیه، تکلمه، ضمیمه
۱. الحاقیه، تکلمه، ضمیمه
۲. مکمل
۳. تتمه
فرهنگ فارسی ساره
پایان بخش، رساگر
