متعذر. [ م ُ ت َ ع َذْذِ ] ( ع ص ) دشوار. ( آنندراج ) ( غیاث ) ( از اقرب الموارد ). کار دشوار. دشوار و مشکل. || محال. ( ناظم الاطباء ). محال. مقابل ممکن. ناممکن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) : دوم آن که مطلوب خداوند غم ، یا از دست رفته ای باشد و اندریافتن آن متعذر باشد. یا معجوز عنه باشد یعنی عاجز باشد از یافتن آن.( ذخیره خوارزمشاهی ، یادداشت ایضاً ). و عاقلان قدم در طلب چیزی نهادن که به دست آمدن...
فرهنگ عمید
۱. کسی که عذر و بهانه می آورد. ۲. [قدیمی] دشوار. ۳. [قدیمی] غیرممکن.
غذر آرونده، کسی که عذروبهانه بیاورد، دشوار ۱ - ( اسم ) عذر آورنده بهانه آورنده . ۲ - ( صفت ) دشوار سخت محال : و این محله همه بسوخت چنانکه فرو نشاندن متعذر باشد . ۳ - مالیاتی که بعلت غیبت یا فقر مودی وصول نشدنی باشد. دشوار