متحد. [ م ُت ْ ت َ ح ِ ] ( ع ص ) ( از «و ح د» ) یکی شده. ( آنندراج ). پیوسته و متفق و موافقت کرده و متصل و یکی شده و یکی کرده. ( ناظم الاطباء ) : پس بدین سبب آنچ پوست او رقیق بود و متحد بود پوست او به لب ، لب او دو نیمه بود. ( قراضه طبیعیات ص 46 ).جان گرگان و سگان از هم جداست متحد جان های مردان خداست.مولوی.باشد که طالب و مطلوب متحدباشند. ( اوصاف الاشراف ).- متحدالزمان ؛ یک زمان. ( فرهنگستان ایران ...
فرهنگ عمید
۱. موافق و هماهنگ در عملکرد. ۲. [قدیمی] یگانه، دارای پیوند.
فرهنگ معین
(مُ تَّ حِ ) [ ع . ] (اِفا. ) پیوسته ، متفق .
فرهنگ فارسی
یکی شونده، کسی یاچیزی که بادیگری پیوسته ویکی شده باشد ( اسم ) ۱ - یکی شونده بهم پیوسته : باشد که طالب و مطلوب متحد باشند . پس بدین سبب آنچ پوست او رقیق بود و متحد بود پوست او بلب لب او دو نیمه بود . ۲ - دوست رفیق : دولتهای متحد جمع : متحدین .