مبطل . [ م ُ طَ / م ُب َطْ طَ ] (ع ص ) باطل شده و ترک شده . || معدوم و ناپدید. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ).
مبطل. [ م ُ طِ ] ( ع ص ) نقیض محق. ( تاج المصادر بیهقی ) ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). باطل کننده. ( غیاث ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). باطل کننده. خلاف محق. شکننده. تباه کننده. مقابل محق. ( یادداشت ...
فرهنگ عمید
باطل کننده.
فرهنگ معین
(مُ طِ ) [ ع . ] (اِفا. ) باطل کننده ، خراب - کننده .
فرهنگ فارسی
باطل کننده ( اسم ) باطل کننده : ... و متابعت هوا سنت متبوع و ضایع گردانیدن احکام خرد طریق مشروع و مظلوم محق ذلیل و ظالم مبطل عزیز و حرص غالب و قناعت مغلوب ... جمع : مبطلین . باطل شده