ماهروی. ( ص مرکب ) ماهرو. ماه چهر. ماه چهره : من و آن جعدموی غالیه بوی من و آن ماهروی حورنژاد.رودکی.همه شاه چهر و همه ماهروی همه راست بالا همه راستگوی.دقیقی.کجا شد آن صنم ماهروی غالیه موی دلیل هر خطری بر دل رهی به دلال.منجیک.نگه کرد زال اندر آن ماهروی شگفتی بماند اندر آن روی و موی.فردوسی.به شیرین چنین گفت کای ماهروی چه داری به خواب اندرون گفتگوی.فردوسی.سمن بوی و زیبا رخ و ماهروی چو خورشید دیدار و ...
فرهنگ فارسی
( ماه رو ی ) ۱- ماه چهر : برو راز من پیش دهقان بگوی مگر جفت من گردد این ماهروی . ( شا. بخ . ۲ ) ۲۲۹۶ : ۸- ( اسم ) برسمدان : درون و ماهروی و طاس و چمچست پراهوم اوروران و جرم و فرشست . ( زرتشت بهرام . اردای و یرافنامه ص ۳ )
فرهنگ اسم ها
اسم: ماه رو ی (دختر) (فارسی) (طبیعت، کهکشانی) (تلفظ: m.-ruy) (فارسی: ماهروي) (انگلیسی: mah-ruy) معنی: ماهرو، ماهرخ، ماه چهر، زیبارو، ( = ماه چهر )