معانی کلمه : مالیدن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. دست روی چیزی کشیدن.
۲. مشت ومال دادن.
۳. افزودن و آغشتن چیزی به جایی.
۴. با دست چیزی را فشار دادن.
۵. [قدیمی، مجاز] تنبیه کردن.
۶. [قدیمی، مجاز] ملامت و سرزنش کردن.
۲. مشت ومال دادن.
۳. افزودن و آغشتن چیزی به جایی.
۴. با دست چیزی را فشار دادن.
۵. [قدیمی، مجاز] تنبیه کردن.
۶. [قدیمی، مجاز] ملامت و سرزنش کردن.
فرهنگ معین
(دَ ) ۱ - (مص ل . ) تماس و ساییده شدن دو چیز. ۲ - (مص م . ) تنبیه کردن . ۳ - (عا. ) از بین رفتن ، نیست شدن . ۴ - (مص م . ) نابود کردن .
فرهنگ فارسی
گویش اصفهانی
تکیه ای: bemâli
طاری: mâlây(mun)
طامه ای: mâlâɂan
طرقی: mâlâymun
کشه ای: mâlâymun
نطنزی: mâlâɂan
گویش بختیاری
مالیدن.
مترادف و متضاد
اندودن
تصادف سطحی کردن
آغشتن، آغشته کردن
لگدمال کردن، له کرد
سودن، نرم کردن، ساییدن
تنبیه کردن، گوشمال دادن
مس کردن، لمس کردن، بسودن
لغوشدن، از بین رفتن، ول شدن
ماساژدادن، مالش دادن، مشتومال دادن
واژه نامه بختیاریکا
مالنیدِن؛ ور مالستِن؛ مِلازنیدِن؛ وُلاهیدِن
