مألوف. [ م َءْ ] ( ع ص ) آشنا. آموخته. انس گرفته و مأنوس و خو کرده شده. عادت کرده شده و معتاد. ( ناظم الاطباء ). الفت یافته. انس گرفته. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) : وقتی از اوقات به حوادث ضروری از مسکن مألوف دوری جستم. ( مقامات حمیدی ).روی به عطن معهود و وطن مألوف نهاد. ( سندبادنامه ص 58 ). وزن رباعیات مألوف طباع است و متداول خاص و عام. ( المعجم ). از شمول معدلت و عموم مرحمت او روی به اوطا...
فرهنگ عمید
الفت گرفته، خو گرفته.
فرهنگ معین
( مألوف ) (مَ ) [ ع . ] (ص . ) الفت گرفته ، خو کرده .
فرهنگ فارسی
الفت گرفته (اسم ) الفت گرفته مانوس انس گرفته خوگر : وزن رباعیات مالوف طباع است و متداول خاص و عام ... یا وطن مالوف . محل و شهری که شخص بدان انس گرفته ودر آنجانشو ونما یافته . آشنا آموخته