لنگیدن. [ ل َ دَ ] ( مص ) چون اعرجی رفتن. عرج . اعرج بودن. رفتن در حالی که به سوی وحشی خمد، نه به دیگر سوی. از یک پای صدمه دیدن و گاه ِ رفتن به یک سوی بلند و کوتاه شدن. شلیدن. شل زدن. لنگان رفتن. ظلع. قلز. ( منتهی الارب ): لنگیدن کسی ؛ شلان رفتن او. شلان شلان رفتن وی : بلنگید در زیر من بارگی از او بازگشتم به بیچارگی .فردوسی.کار نیکو کند خدای ، منال راه کوته کند زمانه ، ملنگ.مسعودسعد.ای پسر با جهان...
فرهنگ عمید
لنگان لنگان راه رفتن، راه رفتن لنگ: بلنگید در زیر من بارگی / از او بازگشتم به بیچارگی (فردوسی: ۶/۴۸۹ ).
فرهنگ معین
(لَ دَ ) (مص ل . ) لنگان لنگان راه رفتن .
فرهنگ فارسی
لنگان لنگان، راه رفتن، راه رفتن لنگ ( مصدر ) رفتن بناز و کبر : از بهر چه دادند ترا عقل چه گویی ? تا خوش بخوری چون خر و چون غلبه بلنجی ? ( ناصر خسرو لغ. )
مترادف و متضاد
halt (فعل)ایستادگی کردن، ایستادن، خمیدن، مکی کردن، لنگیدن، ایست کردنlag (فعل)تاخیر کردن، لنگیدن، عقب ماندن، عقب افتادنlimp (فعل)خمیدن، لنگیدن، شلیدنhobble (فعل)داد و بیداد کردن، خمیدن، لنگیدن، شلیدن، لنگ لنگان راه رفتن، مانع حرکت شدن، دست و پای کسی را بستنclop (فعل)لنگیدنstagger (فعل)لنگیدن، تلو تلو خوردن، گیج خوردن، یله رفتن، تردید داشتن، بتناوب کار کردن...