لسان . [ ل ُس ْ سا ] (ع اِ) گیاهی اس-ت . (منته-ی الارب ).
لسان .[ ل ِ ] (اِخ ) نام شاعری است منقری . (منتهی الارب ).
لسان . [ ل ِ ] (اِخ ) سوادی بود بر پشت کوفه در قدیم . (منتهی الارب ). ظهرالکوفة. (معجم البلدان ). بیرون کوفه .
زبان.
〈 لسان حال: آنچه از صورت ظاهر که دلالت بر کیفیت و حالت درونی بکند.
زبان
زبان
زبان
لغت
زبان
سخن، کلام، گفتار
۱. زبان
۲. سخن، کلام، گفتار
۳. لغت