لزوم . [ ل ُ ] (اِ) کباده را گویند و آن کمان نرمی باشد که کمانداران بدان مشق کمان کشیدن کنند. (برهان ) (آنندراج ). لیزم . (آنندراج ) : ای به بازوی قوّت تو شده مر فلک را کمان کمان لزوم .
سوزنی (از آنندراج ).
لزوم. [ ل ُ ] ( اِ ) کباده را گویند و آن کمان نرمی باشد که کمانداران بدان مشق کمان کشیدن کنند...
(لُ ) [ ع . ] (مص ل . ) ۱ - پیوسته ماندن با کسی . ۲ - لازم شدن ، ضرورت .
فرهنگ فارسی
واجب بودن، ضرورت پیداکردن، لازم شدن۱- ( مصدر ) پیوسته ماندن با کسی یا چیزی . ۲- ضرورت داشتن بایستن . ۳- لازم بودن مقابل تعدی تعدیه ۴- آنست که منشی یا شاعردرهر فقره یا مصراعی آوردن یک یا چند چیز را لازم گیرد مثلا مو را در هر مصراع بیاورد چنانکه شانی تکلو قصیده ای گفته است بمطلع : ای که بر هر سر مویم ز تو صد بند بلاست موی مویم بگرفتاری عشق تو کراست . ( لغ. ) ۵- عبارت از نحو. وجود دو امر است که تصور ...
[ویکی فقه] لزوم، یکی از اصطلاحات به کار رفته در علم منطق بوده و به معنای علاقه بین معنای اصلی لفظ و معنای التزامی، و بین مقدم و تالی در قضیه شرطیه متصله لزومیه است.در دلالت التزامی معنای اصلی (موضوع له) را ملزوم و معنای خارجی تطفلی را لازم و علاقه و رابطه بین معنای اصلی و معنای خارجی تطفلی را ملازمه یا لزوم خوانند. لزوم و ملازمه بین دو چیز، یا بدیهی است و یا نظری و کسبی.لزوم، در مبحث قضایای شرطیه ...