معانی کلمه : لبخند
لغت نامه دهخدا
لبخند. [ ل َ خ َ ] ( اِ مرکب ) لبخنده. تبسم :
برقع از رخ به یک طرف افکند
عالمی زنده کرداز لبخند.لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه گل شکفتن آموخت.
برقع از رخ به یک طرف افکند
عالمی زنده کرداز لبخند.لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه گل شکفتن آموخت.
فرهنگ عمید
خنده ای که فقط لب ها از هم باز شود، خندۀ کم، تبسم.
= لبخند زدن: (مصدر لازم ) تبسم کردن.
= لبخند زدن: (مصدر لازم ) تبسم کردن.
فرهنگ معین
( ~ . خَ ) (اِ. ) خندة کوتاهی که تنها موجب حرکت لب هامی شود، تبسم .
فرهنگ فارسی
لبخنده، لبخنداندک، خنده کم، تبسم، خنده کوتاه
( اسم ) تبسم شکر خنده : بخودش می بالید وبا لبخند بزرگ منشی جواب سلام می گفت .
( اسم ) تبسم شکر خنده : بخودش می بالید وبا لبخند بزرگ منشی جواب سلام می گفت .
دانشنامه عمومی
نقل قول
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: labxand) خندهی کوتاه و بیصدا که در آن فقط لبها از هم باز میشوند و تبسم .
اسم: لبخند (دختر) (فارسی) (تلفظ: labkhand) (فارسی: لبخند) (انگلیسی: labkhand)
معنی: خنده ای که فقط لب ها از هم باز شود، خندۀ کم، تبسم، خنده ی کوتاه و بی صدا که در آن فقط لب ها از هم باز می شوند و تبسم
معنی: خنده ای که فقط لب ها از هم باز شود، خندۀ کم، تبسم، خنده ی کوتاه و بی صدا که در آن فقط لب ها از هم باز می شوند و تبسم
مترادف و متضاد
خنده، شکرخند، شکرخنده
۱. تبسم
۲. خنده، شکرخند، شکرخنده
smile (اسم)
لبخند، تبسم
واژه نامه بختیاریکا
تَوزِ هند؛ ( توس هند )
لَو حَندُو
لَو حَندُو
