معانی کلمه : لب
لغت نامه دهخدا
لب . [ ل َ ب ُن ْ ] (ع اِ)لغتی است در لبوة به معنی شیر ماده . (منتهی الارب ).
لب . [ ] (اِخ ) نام شهری است به اندلس از ناحیه ٔ بحر المحیط. (معجم البلدان ).
لب . [ ل َب ب ] (ع ص ) مقیم . لازم گیرنده کاری را. لازم گیرنده جائی را. (منتهی الارب ). زمینگیر.
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
(لُ بّ) [ ع . ] (اِ.) 1 - خالص و برگزیده از هر چیزی . 2 - مغز، مغز چیزی . 3 - عقل . ج . الباب .
( ~ .) سیلی ، تپانچه ، کاج . ؛ تو ~ رفتن شرمسار شدن ، خجل شدن . ؛ ~تر کردن الف - سخن گفتن . ب - چیزی نوشیدن . ؛ ~گزیدن تأسف خوردن .
(لَ) [ په . ] (اِ.) 1 - کنارة هر چیزی . 2 - بخش بیرونی دهان . ؛ ~ چشمه بردن و تشنه برگرداندن کنایه از: رند و هوشیار و سیاست مدار بودن .
فرهنگ فارسی
( اسم ) سیلی تپانچه کاج .
ابن هود بن لب ابن سلیمان الجذامی .
دانشنامه عمومی
نقل قول
گویش مازنی
۱پنهان – مخفی ۲پر سرریز ۳مچاله
گویش دزفولی
دهانه
گویش اصفهانی
تکیه ای: lev
طاری: lav
طامه ای: lev / low
طرقی: lev
کشه ای: lev
نطنزی: low
مترادف و متضاد
مغز
دهانه
خرد، عقل
شفه، لوچه
کناره، لبه
حاشیه، ساحل، کنار
تپانچه، سیلی، کشیده
چکیده، خلاصه، گزیده
۱. چکیده، خلاصه، گزیده
۲. مغز
۳. خرد، عقل
۱. شفه، لوچه
۲. دهانه
۳. کناره، لبه
۴. حاشیه، ساحل، کنار
۵. تپانچه، سیلی، کشیده
