معانی کلمه : قنبری
لغت نامه دهخدا
قنبری . [ قَم ْ ب َ ](اِخ ) عباس بن احمد. از محدثان است . (منتهی الارب ).
قنبری . [ قَم ْ ب َ ] (اِخ ) تیره ای از ایل طیبی از شعبه ٔ لیراوی از ایلات کوه کیلویه ٔ فارس . (جغرافیای سیاسی کیهان ).
فرهنگ فارسی
محمد بن علی از فرزندان قنبر مولی علی بن ابیطالب راوی و شاعری است همدانی که در روزگار المعتمد علی الله میزیست و نویسندگان و وزیران آن دوره را در شعر خود میستود و تا ایام المکتفی زنده بود .
