قمر. [ ق َ م َ ] (اِخ ) رجوع به قمری مازندرانی ، ابن عمر جرجانی شود.
قمر. [ ق َ م َ ] (اِخ ) قمر بنی هاشم ؛ لقبی است که روضه خوانها به عباس بن علی دهند.
قمر. [ ق َ ] (اِ) پرده ٔ قمر آهنگی است در موسیقی . رجوع به قمری و آهنگ در همین لغت نامه شود.
۱. (نجوم) اجرام سماوی که بر گرد سیارات میگردند؛ ماه.
۲. پنجاهوچهارمین سورۀ قرآن کریم، مکی، دارای ۵۵ آیه؛ اقتربت.
۳. [قدیمی، مجاز] زن زیبا.
〈 قمر مصنوعی: = ماهواره
هر جسم طبیعی که به دور سیاره یا سیارکی در گردش باشد
(تلفظ: qamar) (عربی) (در نجوم) ماه ؛ جِرم آسمانی که دور سیارهای بچرخد ؛ سورهی پنجاه و چهارم از قرآن کریم دارای پنجاه و پنج آیه ؛ (در قدیم) (به مجاز) زن زیبا روی .
۱. ماه
۲. ماهواره