قصد کردن. [ ق َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) آهنگ کردن. عزم کردن : نکنم برتو جفا ور تو جفا قصد کنی نگذارم که کسی قصد جفای تو کند.منوچهری.من از منزل دور قصد تو کردم چو قصد عراقی کند قیروانی.منوچهری.به فر دولت او هرکه قصد سندان کردبه زیر دندان چون موم یافت سندان را.ناصرخسرو.امسال قصد خدمت آن کعبه میکنم کاین آرزو ز من دل امّیدوار کرد.خاقانی.توئی آن مرغ کآتش آوردی خودبه خود قصد سوختن کردی.خاقانی.گهی قصد نبید ...
فرهنگ فارسی
( مصدر ) آهنگ بچیزی کردن : و هر جوق قصد شهری کردند . یا قصد کردن کسی را ( جان کسی را ) . سوئ قصد برای کشتن وی : عین الملک را آنجا قصد کردند تا گذشته شد .