معانی کلمه : قسوره
لغت نامه دهخدا
قسورة. [ ق َس ْ وَ رَ ] (ع مص ) بسیار و انبوه شدن گیاه . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ): قسور النبت قسورةً؛ کثر. (اقرب الموارد). || کلانسال گردیدن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). گویند: قسور الرجل ؛ اسن . (اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. شیر درنده.
۲. جوان قوی و دلیر.
۲. جوان قوی و دلیر.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
( اسم ) شیر بیشه اسد : گله دزدان از دور بدیدند چو آن هر یکی زیشان گفتی که یکی قسوره شد .
بسیار و انبوه شدن گیاه
بسیار و انبوه شدن گیاه
دانشنامه عمومی
شیر بیشه، بسیار و انبوه شدن گیاه.
