معانی کلمه : قزح
لغت نامه دهخدا
قزح . [ ق ُ زَ ] (اِخ ) کوهی است در مزدلفه در طرف راست امام ، و آن موضعی است که در زمان جاهلیت در آن آتش می افروختند و موقف قریش بوده است زیرا آنان در عرفه وقوف نداشتند. (از معجم البلدان ). کوهی است به مزدلفه . (منتهی الارب ). نام کوهی است . (برهان ).
فرهنگ عمید
بول سگ؛ شاش سگ.
رنگینکمان#NAME?
۱. ادویه؛ چاشنی.
۲. تخم پیاز.
بول سگ، شاش سگ.
۱. ادویه، چاشنی.
۲. تخم پیاز.
= رنگین کمان
۱. ادویه، چاشنی.
۲. تخم پیاز.
= رنگین کمان
فرهنگ معین
(قُ زَ ) [ ع . ] (ص . ) رنگارنگ .
فرهنگ فارسی
قوس قزح .
نام وی کمال بیک و از نویسندگان است .
نام وی کمال بیک و از نویسندگان است .
