معانی کلمه : قانع
لغت نامه دهخدا
قانع. [ ن ِ ] (اِخ ) یکی از القاب امام محمد تقی است . (حبیب السیر چ خیام ج 2 ص 91).
فرهنگ عمید
کسی که به آنچه قسمت و بهره اش شده راضی و خشنود باشد، قناعت کننده.
فرهنگ معین
(نِ ) [ ع . ] (ص . ) خرسند، راضی .
فرهنگ فارسی
قناعت کننده، راضی وخشنودبقسمت وبهره خود
(صفت ) آنکه از قسمت و بهره خود راضی است قناعت کننده بسند کننده خرسند جمع : قانعین .
یکی از القاب امام محمد تقی است .
(صفت ) آنکه از قسمت و بهره خود راضی است قناعت کننده بسند کننده خرسند جمع : قانعین .
یکی از القاب امام محمد تقی است .
دانشنامه عمومی
مجاب
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: qānee) (عربی) آن که به دارایی خود یا آنچه در اختیار دارد ، راضی است و بسنده میکند ، قناعت کننده ، خرسند ؛ راضی و خرسند از جواب یا از سخنی که شنیده است ، مُجاب .
مترادف و متضاد
سیر
خرسند، خشنود
متقاعد، مطمئن
سازگار، صرفهجو، قناعتپیشه، مقنع
خرسند، خشنود، راضی، متقاعد ≠ ناخشنود
۱. خرسند، خشنود، راضی، متقاعد
۲. سازگار، صرفهجو، قناعتپیشه، مقنع
۳. متقاعد، مطمئن
۴. سیر ≠ ناخشنود
فرهنگ فارسی ساره
خرسند، خشنود
