معانی کلمه : قاری
لغت نامه دهخدا
قاری . (اِخ ) علی بن حمزه ، معروف به کسائی . رجوع به کسائی شود.
قاری . (اِخ ) محمدبن محمود، مکنی به ابن نجار. رجوع به ابن نجار شود.
قاری . (اِخ ) عبداﷲبن زید قاری شامی . وی از ثوربن زید شامی روایت کند. (سمعانی ).
فرهنگ عمید
۱. کسی که قرآن را خوب و خوش با صدای بلند و با صوت یا ترتیل می خواند.
۲. (نجوم ) ستاره ای در کنار بنات النعش: قاری بر نعش در سواری / کی دور بُوَد زه نعش، قاری (نظامی۳: ۴۶۲ )
۲. (نجوم ) ستاره ای در کنار بنات النعش: قاری بر نعش در سواری / کی دور بُوَد زه نعش، قاری (نظامی۳: ۴۶۲ )
فرهنگ معین
[ ع . قاری ء ] (اِفا. ) خواننده ، خوانندة قرآن .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
ستاره ایست نزدیک صورت نعش از بنات نعش : [ قاری بر نعش در سواری کی دور بود ز نعش قاری . ] ( لیلی و مجنون نظامی . چا. ارمغان ۱۷۸ )
خواننده، خواننده قر آن یاکتاب یاروزنامه
( اسم ) ۱ - خواننده ۲ - آنکه قرائ ت قر آن داند ۳ - آنکه در مجالس ترحیم و بر سر قبرها قر آن خواند گورخوان جمع : قرائ ۴ - ( اسم ) .
نافع بن ابی نعیم از اهل مدینه است
خواننده، خواننده قر آن یاکتاب یاروزنامه
( اسم ) ۱ - خواننده ۲ - آنکه قرائ ت قر آن داند ۳ - آنکه در مجالس ترحیم و بر سر قبرها قر آن خواند گورخوان جمع : قرائ ۴ - ( اسم ) .
نافع بن ابی نعیم از اهل مدینه است
گویش مازنی
قوری
/ghaari/ قوری
مترادف و متضاد
تلاوتگر، خواننده، قرآنخوان، مقری
reader (اسم)
خواننده، قاری، کتاب قرائتی
elocutionist (اسم)
سخنگو، سخنور، قاری
