فلک . [ ف ُ ل ُ] (ع اِ) ج ِ فَلَک . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
فلک . [ ف َ ] (ع مص ) گرد شدن پستان دختر.گردپستان شدن دختر. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
فلک . [ ف َ ل ِ ] (ع ص ) مرد گرداستخوان درشت پیوند. || مرد دردگین . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
کِشتی.
۱. سپهر؛ گردون.
۲. (نجوم) هریک از طبقات هفتگانه یا نهگانۀ آسمان.
چوبی که در آن ریسمان کوتاهی بسته شده و پاهای شخص مجرم را به آن میبستند و با چوب یا تازیانه میزدند.
(فُ لْ) [ ع . ] (اِ.) کشتی ، سفینه .
( ~ .) [ ع . ] (اِ.) آسمان ، سپهر، گردون .
(فَ لَ) (اِ.) فلکه ، چوبی که در وسط آن ریسمان کوتاهی بسته شده بود که پای مجرم را در آن می بستند و می زدند.
سفینه، غراب، کشتی، ناو
آسمان، چرخ، سپهر، طارم، عالم، فضا، گردون
سپهر