فسوس . [ ف ُ ] (اِخ ) نام شهری است که پایتخت دقیانوس بوده . (برهان ). رجوع به افسوس شود.
فسوس. [ ف ُ ] ( اِ ) بازی و ظرافت. ( برهان ) : بی علم به دست نآید از تازی جز چاکری فسوس و طنازی.ناصرخسرو. || سحر و لاغ. ( برهان ). افسوس. ( فرهنگ فارسی معین ). استهزاء. مسخره. ریشخند. ( از یادداشتهای مؤلف ) : به پیران بفرمود تا بست کوس که بر ماز ایران همین بس فسوس.فرد...
فرهنگ عمید
= افسوس: دیو بگرفته مر تو را به فسوس / تو خوری بر زیان مال افسوس (ابوشکور: شاعران بی دیوان: ۸۷ ).