معانی کلمه : فریضه
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. هر یک از اعمال دینی که انجام آن ها بر فرد واجب شده، واجب.
۲. (اسم ) [مجاز] نماز واجب.
۳. امر واجب.
۲. (اسم ) [مجاز] نماز واجب.
۳. امر واجب.
فرهنگ معین
(فَ ض ) [ ع . فریضة ] (اِ. ) ۱ - واجب ، لازم . ۲ - آن چه که خداوند انجام آن را بر انسان واجب کرده .
فرهنگ فارسی
فرض، واحب، آنچه برانسان فرض وواجب شده باشد، امرواجب که بایدبجا آوردشودمانندنمازوروزه وسایرواجبات
( اسم ) ۱ - واجب لازم ۲ - آنچه که خدا واجب کرده بر بنده از نماز و روزه و حج و خمس و زکات و غیره . جمع : فرائض ( فرایض )
( اسم ) ۱ - واجب لازم ۲ - آنچه که خدا واجب کرده بر بنده از نماز و روزه و حج و خمس و زکات و غیره . جمع : فرائض ( فرایض )
فرهنگ اسم ها
اسم: فریضه (دختر) (عربی) (تلفظ: farize) (فارسی: فریضه) (انگلیسی: farize)
معنی: عمل واجب، امر واجب
معنی: عمل واجب، امر واجب
مترادف و متضاد
صلات، نماز
لازم، واجب
تکلیف، وظیفه
۱. صلات، نماز
۲. تکلیف، وظیفه
۳. لازم، واجب
