فریشته. [ ف ِ ت َ / ت ِ ] ( اِ ) فرشته که به عربی ملک خوانند. ( برهان ). فرشته. ج ، فریشتگان. ( یادداشت بخط مؤلف ) : خجسته بخت براو آفرین کند شب و روزکند فریشته بر آفرین او آمین.فرخی.از دیو فریشته کند نفسی کش عقل همی کند قوی بازی.ناصرخسرو.کآن هر دو فریشته بفعل خودآویخته مانده اند در بابل.ناصرخسرو.دانی که چون شدم چو ز دیوان گریختم ناگاه با فریشتگان آشنا شدم.ناصرخسرو.داند ایزد که جز فریشته نیست که ...